حکایت مرگ و زندگی

پست شماره 3330
13:13 , جمعه 01 مرداد 1395

حکایت مرگ و زندگی

گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.

حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.

پذیرفت.

کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود.

مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.

حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.

پذیرفت.

کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود.

مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:

ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسی برنخاست.

گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!

باز کسی برنخاست.

گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!

 

 

 

حکایت مرگ و زندگی,داستان احساسی و پند آموز,داستان پند آموز,داستان مرگ و زندگی,داستان,داستان زیبا,داستان جذاب,داستان پند آموز مرگ و زندگی,حکایت,حکایت زیبا,حکایت,مرگ و زندگی,حکایت پند اموز مرگ و زندگی,حکایت کوتاه,داستان کوتاه,داستان های زیبای مرگ و زندگی,داستان جدید مرگ و زندگی,حکایت جدید مرگ و زندگی,حکایت کوتاه,حکایت آموزنده,سرگرمی,حکایت,حکایت سعدی,داستان کوتاه طنز,حکایت های سعدی,حکایت پند آموز,حکایت های پند آموز,داستان و حکایت پندآموز,حکایت پند آموز کوتاه و زیبا,ادبیات,شعر,داستان,داستانک,داستان طنز,داستان عاشقانه,شعر عاشقانه,داستان های زیبا,ادبیات پارسی,داستان کوتاه,ضرب المثل,حکایت,داستان آموزنده,اشعار زیبا,حافظ,

توجه : تمام حقوق مطالب محفوظ می باشد.

نظرات ارسال شده

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی